رویــــای صــادقـانـــه

آخیال کردیم یکی دیگه دلش طاقت نمیاره همه حرفامونو میگه

دلم آتیش گرفت
نویسنده : ا.قدردان - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢
 

ناراحت کننده س که پای حرفای بچه ها بشینی دردی رو بشنوی که به سن شون نمیخوره

 که وقتی حرومت کردند، بفهمن که نباید چنین میکردن

 که ببینی و نتونی هیچ کاری کنی

 که ظلم از حکم فرما باشه

 که توی دله این بچه های آگاهی به جای دل، آهن که نه آهنم، ذوب پذیره نمیدونم چی اسمشو بذارم، جا داره!... یارو بعد دوروز انقد تو آگاهی کتک خورده بود بیگناه، که پدرش از کنارش رد شد نشناختتش...

 که این بچه ها کجا تربیت شدن که میتونن اینجوری حتی با مجرم رفتار کنن چه رسد که بیگناه باشه

ناراحت کننده س برام که این مطلب رو بخونم ننویسم، یا حتی با نوشتنم آروم نگیرم

 که کی باید کی رو محکوم کنه؟!...  دین موسی و عیسی رو فقط به عنوان احترام داریم نگاه میکنیم و تازه اونو ناقص میدونیم تو همون قصه ها اومده بود که پیامبر به کسانی که به زنی گناهکار سنگ پرت میکردن... فرمود آنکس که گناه ندارد سنگ پرتاب کند ودیگر کسی پرتاب نکرد...اما ما دینمان کامل است!!!تعجبآیا تو ای جوانمرد مطمئنی که باید تو شلاق به دست بگیری و این چنین کنی باجسم که اشکالی نیست با روح اومشغول تلفن چه میکنی

 که شحصیت و وجود انسانیت تو ایران خیلی کمیاب شده!

 که همه ، همه جا برای بیمارا دعا میکنن برای درد های مزمن جسم ... اما از حال روحه هیچ جوونی کسی سراغی نمیگیره ویادی نمیکنه

که تو تیمارستان که میری دیگه فکر میکنن مادرزادی تو روانی ای

که چقدر روح آدما خراب میشه به هم میریزه که جسم براش گنجایش نداره و به ناکجا آباد میرسه ... شاید دیگه جز مرگ راهی نداره که چندین بار دست به خود کشی میزنه

که فهمیه رحیمی یه قصه گفت که دختره با روح پاک خودش به کجا رسید

که روح بزرگش حتی مادر و خاله و نزدیکترین کسش حتی همسرش بهش جفا میکنن اما مخاطب میفهمه نه اون فرشته به روی خودش میاره نه دل کسی رو به درد میاره فقط راهی تیمارستان میشه و ...

که دختر و پسری که هر غلطی باهم میکنن، میکنن اما اون جا که به مشکل میخورن میندازن گردن همو راحت شونه رو خالی میکنن و جا خالی میدن

که تو بیجا میکنی با طرف ارتباط میگیری اما وقتی باردار میشی میندازی گردن پسر

که اگه سقط بشه به دلیل قتل نفس حکم اعدام بگیره

که تو ای قاضی از کجات حکم رو درمیاری

که فقط تو ایران این مشکل امکانپذیره...

که اگه ارتباط نامشروع باشه اون بچه حرومزاده س اما وقتی پای سقطش جلو میاد دیگه اونکه باعثش بوده باید اعدام بشه...

که حتی اگه اعدام هم نشه و برای ترسوندنشم که بگن،این یه جنایته به مفهوم تمام.

که پسر جوان بارها خودشو میکشه و روحش خراب میشه واسه این حکم مسخره ت.

که با این حکم مادرش (میفهمی مادر ینی چی؟) سکته کرد به بیمارستان رفت و برای آرامشش گفتن پسرشو باید ببینه و اما پسرش از ترس اعدام حتی به پدرش هم اعتماد نکنه و بشینه به گریستن و ناله کردن با صدای بلند...

           خدایا این نفس که تو دادی چطور ما را به چنین جا رساند

   که سوال: این جنایت ها  و این گاز انبری ها و زنجیره ای ها و دانشجوها و نداها و اصلا تو بگو قتل و عام اراذل و اوباش همه و همه اینان چطور به محکمه خواهند رفت ؟ اون وزیر و سفیرها و استخرو دخترا و چی بود اون قضیه ی لعنتی!!!!!!!!!!!!!!!! من الان اینارو از خدا بخوام از قاضی دادگاه بخوام از مقننه بخوام از اجراییه بخوام ... سوال اینه اصلا من میتونم، اجازه دارم که بخوام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و وقتی مادرشو دید دیگه چیزی نفهمه و از حال بره

     خدایا این دقیقا همون چند بار مردنه

که زیادن این جوونا که به هم میریزیمشون با حرفامون با حرفایی که نمیدونم باهاش به کجا میرسیم نمیدونم این حق خواهر شوهر بودن چه حقیه که به ما بدن و ما باهاش به ستم کردن برسیم

که دختر زیبایی که با پسر زشت رویی ازدواج کنه مادر همسرش بعد ازدواج بگه برای پسرم بهترین دختر رو میگیرم یا بگه تو زیبا شدی و مجرد بودی زشت بودی یابعد از ازدواج بگه حق نداری با خانواده ت حتی تلفنی ارتباط داشته باشی و کات کن با هر چی خانواده و فامیل داری یا وقت زایمان انقد از جن و این حرفا براش بگه و انقد باصداهای عجیب و غریب بترسوندش تا بالاخره  دیووونه ش کنه

آخه من به کی بگم که به خدا مجرم نیست مادرزادی بلکه من و تو به این روزش انداختیم فقط ماه ها شبها خواب نداره کابوس میبینه و از تاریکی میترسه ... بزرگترین آرزوش اینه که به آرامش اعصاب برسه و دستاش دیگه نلرزه مثل اون قاضی و دادستانی که در موقع نوشتن حکم، دستش هرگز نمیلرزه

  که زندان با تیمارستان مان حد و مرزی ندارد...

یاد کوزی تو اون سریال ترکیه ای  میفتم که به خاطر جرم برادرش به زندان رفت و چه بلاها در پی اش گریبانگیرش شد شغل مورد علاقه ش و دختر دلخواهش رو از دست داد

و همینطور دردها ادامه دارد...


 
 
عشق یعنی این
نویسنده : ا.قدردان - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
 

شنیدید که میگن عاشق شدن آسونه اما عاشق موندن هنره.

بخاطر همینه که میگم عشق واقعی ادامه داره... بدونه اینکه بفهمی ...

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه بایک ماشین تصادف کردو آسیب دید. عابرانی که از آنجا رد میشدند به سرعت او را به درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های او را پانسمان کردند. بعد به او گفتند که باید از تو عکسبرداری شود تا {مطمئن شویم}جایی از بدنت آسیب{جدی} ندیده باشد...پیرمرد غمگین شد و گفت من عجله دارم نیازی به عکسبرداری نیست پرستاران از او دلیلش را پرسیدند

پیرمرد گفت زنم در خانه ی سالمندان است ،هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم .نمی خواهم دیر شود . پرستاری به اوگفت : خودمان به او خبر می دهیم .پیرمرد با اندوه به او گفت:خیلی متأسفم ،او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد!

پرستار باحیرت به او گفت وقتی که نمیداند شما کی هستید،چرا برای صرف صبحانه هر روز آنجا میروید.پیرمرد با صدای گرفته گفت: 

اگر او مرا نمیشناسد، من که می دانم او چه کسی است.


 
 
ثانیه ها
نویسنده : ا.قدردان - ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

همش دارم فک میکنم دست یکی تو دستته

دارم می میرم ای خدا فک میکنم حقیقته

ثانیه ها درگیرن خودشون خسته شدن بس که رفتن و رفتن و منو حیرون دیدن

من پله ها رو بارها و بارها رفتم و برگشتم

من روزها رو از پس روز بهتر از همه ی کوچه ها گذشتم

به کوچه ی بن بستم رسیدم  ... هنوزم جا نزدم

خسته ام از خستگیها نه از این کوچه ها ...

دوسست دارم ای خدا که هر چیزی دیدم

عجب جمعی در این جمعیت ان

گزارش دروغی یک اتوبوس و تصادف و مرگ سه نفر یا چهارمی که هم تو کما بود چی شد؟

نقص فنی یا دعوا سر کرایه س ... که میگه ندادی ووو میگه دادم ...

فکرشو بکن این اتفاق که افتاد چقد یارو باخودش گفت ای زمان به عقب بازگرد که نمیخوام اینطور باشه ...ساعت یازده مگه برمیگرده به ده وسی فقط نیم ساعت برگرد ای عقربه ها بازیم ندین ... خواهش میکنم ...

میخوام حالا که اتفاق نیفتاده به فکر باشیم

چرا برم با یه کسی که اهل مواد زدنه ازدواج کنم که فردا سر بریده و .. مشکلات عجیبش گریبان همه رو بگیره ...

چرا اینقد که میشه خندید و مسخره بود انقد باید جدی باشیم و متته به خشخاش بذاریم

چرا وقتی میشه لبخند زد و از خیلی چیزا گذشت کرد... انقد باید به چیزای مسخره و دست و پا گیر گیر داد...

چرا وقتی میشه هی باید نمیشه به کار برد

چرا وقتی باید بود جا میزنیم و وقتی باید رفت گیر میدیم به بودن و ناراحت میشیم از خیانت...

چرا کم میذاریم که خیانت ببینیم ... مگه نه اینه که تا مظلوم نباشه ظالمی نیس ... پس محکم باش ...حتی بایه نگاه جدی ... باش صدای تو صدای رسا و محکم نه صدای یک سوسک ...

باش بامن باش نه که به زور بمان نه با من همقدم و همسو باش دستهای تو هم مث من گره به یک سو برود حتی اگر سمت  من و خواسته ی من نباشد ... همین وحدت رو عشق است ... باش لطفا باش .


 
 
فاصله درده
نویسنده : ا.قدردان - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢
 

ای کاش فاصله ها پر شه اما نه با اخبار بد 

ای کاش وقتی نیستی کسی نگه که جایی بهت خوش میگذره !

ای کاش وقتی بهت خوش میگذره یاد منم کنی حتی یه لحظه!

ای کاش وقتی سعی میکنی که حضورتو به دیگرون ثابت کنی یادت باشه که منم حس کنی درک کنی.

ای کاش فاصله ها مون پر شه از حرفای مثبت که بگی بهم فقط با من خوشی و هر شب بگی که ماله خودمی.

ای کاش فاصله ها انقد طولانی نشه که حادثه ها بگیره مارو از هم.

ای کاش فاصله ها با مرگ پر نشه که خیلی سخته.

ای کاش بیایی و ببینی که روزام بی تو شبه و شبام فقط تویی.

ای کاش علم انقد پیشرفت کنه که تو بتونی بری به اونجا که دوس داری و من از تو دور نشم با تمام وابستگیام به همه کس و همه چی.

ای کاش فاصله ها تموم بشه با هر چی که ممکنه.

ای کاش نت و اسکایپ و همه چی دیوونه ترم نکنه.

ای کاش خواب چشمامونو از هم نگیره انقد نگاه کنیم به هم تا سحرها بیاد و بره

ای کاش    ای کاش   ای کاش...


 
 
مهم نیس
نویسنده : ا.قدردان - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
 

مهم نیس که نیستی و چطور دلت اومد بری !

مهم نیس که حرفای بعد رفتنت تا کجای دلمو آتیش میرنه و تا کجای استوخونام میسوره

مهم نیس که چقد اصرار کردم که نری با نگاه و حرف و له کردن غرور 

مهم نیس که من قبل بودنت یا با اومدنت با کیا درافتاده بودم

مهم نیس که کیا برات مهم شدن یا چرا شماره هات شلوغ شدن

مهم نیس که آنیٰ ولی آف میرنی که جیمیلت روشنه ولی بام گپ نمیزدی 

مهم نیس که شبا با کی به سحر میرسی 

مهم نیس که دل منو بردی  ولی با دوستم قدم زدی 

مهم نیس که قلیون نشستنت کنارم دیگه کام نمیده و گلومو بد میسوزونه 

مهم نیس که نتونم توجهت رو جلب کنم که انرژی دیگه ندارم 

مهم نیس که بازیات تازه فهمیدم بازی بودن نه زندگی و باورش 

مهم نیس که آهنگ زمزمه ت دیگه یه چیز دیگه س و اون روزا فقط عاشقانه بود برام 

مهم نیس که قصد و هدفت چی بود چی شد 

مهم نیس که دلم به درد اومده و داره منفجر میشه 

مهم نیس درد دلام زیاده و بد جوری آزارت میده

مهم نیس که صبر من زیاده یا کمه  .. حالا

مهم نیس که میری یا میمونی برام 

مهم اینه که دیگه وجود نداری برام 

مهم این میمونه که یادم میمونه 

مهم اینه که یاد میگیرم که دیگه درسمو  یاد بگیرم درستو غلط نکنم و زندگی رو امشب  معنی نکنم ... 


 
 
عرض ادب و تبریک
نویسنده : ا.قدردان - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢
 

درود بر دوستان گلم

سال نو همگیتون مبارک و خجسته

نمیدونم آرزو دارین مکه برین؟ آمریکا برین ؟ دوست دارین پول داربشین ،دوست دارین عالم بشین ،مدرک بگیرین ،قبول بشین  .... دکتر بشین ... عاشق بشین ،عاشق کنین و معشوقه ش بشین ... نمیدونم   اصرارم ندارم بدونم دقیقا دنباله کدومشون هستین

فقط  آرزو میکنم اونچه که بهترینه براتون اتفاق بیفته ... و هرگز منو تو بهترین لحظه هاتون از دوستانتون حذف نکنید که دلخور میشما !!!

الهی احسن الحال من آن باشد که دوستانم ازم راضی و پدر و مادرم  خشنود باشند و نزد تو رستگار باشم و بمانم .

هر آنچه از قلم افتاد یا اتفاقی دیر افتاد  به بزرگواری خود عفو نمایید . متشکرم

 


 
 
عجب روزگاری !!!!!!!
نویسنده : ا.قدردان - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱
 

عجب روزگاری !

روزگار غریبیست... به چرخ و فلکی ماند که گاهی به چپ میچرخدو گاهی به راست

گاهی به کام است و گاهی بر!

روزی من پشت اون میزی که تو نشستی نشسته بودم و تصورش هرگز نبود که جایمان عوض شود!

روزی من می دویدم از پی طلبم وروزی تو روی از هرخانه به خانه!

روزی از عشق تو من زدم به بیراهه و روزی تو برگشتی و من در هوای ذیگری!

و چه روزهای تلخی بود که در هوای دیگری بودی و تلختر اینک ،که بیخیالم نمیشوی!

روزی که مادر کالسکه بر دست کودکش را به گردش می برد خبر از این روز نداشت که جای آندو باهم عوض میشود و اوست بر ویلچرو فرزندش اورا میگرداند!

میگرداند این گردون عجب  گردشگری دیدم در این گردون  عجب روزها شدم روشن! عجب شبها گذشت برمن!

روزی زندگی تو محکم بود و به من راه می آموختی ! و اینک زندگی تو پاره شد و من حیرانم!

روزی تو به همسر خود میبالیدی و همه تحریک تو و حرفات.و اینک همه می بینند که همسرت به ناکجا آباد رفت تنها و تو هم تنها!

روزی تو حقیر دوستت  و  روزی را دیدم که تو تحقیرش کردی!

روزگار این گردون عجب گشت و عجب گرداند !روزی به کام و روزی برآن!


 
 
← صفحه بعد