رویــــای صــادقـانـــه

آخیال کردیم یکی دیگه دلش طاقت نمیاره همه حرفامونو میگه

دلیل خستگیم چیه(2)
نویسنده : ا.قدردان - ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
 

هیجانهای همیشگی من باعث شده نتونی منو  حیرون ببینی

و سریع بپرسی چیه ؟؟ خسته ای ؟؟

منم نگاه میکنم که تو از نگام بفهمی همه ی دلایل خستگیمو که نمیشه من و تو کاریش کنیم یعنی خودمون هم باور کنیم که آش کشک خاله س به هر حال پای من و تو هس؟

خوب گوش کن ببین میشنوی صدای عابران پیاده را !!!

مسافران در تاکسی ؟؟

منتظران در صفهای مترو و اتوبوس؟؟

مهمانیهای آشنا و فامیل و دوست؟؟

شاغلین دولتی یا خصوصی؟؟

استادان داخل کلاس با تمام صراحت ؟؟

میشنوی صداها را ؟؟

من از نگاه آنها هم میتونم خستگی را بخوانم

چشمان آن دختر زیبا (که در هنر الحق باید سحر و تاتی یا نا برن بوق بزنن )

به من چه چیزها که نمیگوید!!!

چشمان آن راننده ی تاکسی که برای تامین معاش به شغل دوم روی آورده!!!

چشمان آن پدر خسته که اصلا به خانواده خستگی را بروز نمی دهد

چشمان آن مادر زیبا که در انتظار لیوان آبی ست و خستگی فرزندی که از آن خسته تر است !!

چشمان کودکی که به نادییده ها خسته س !!!

حالا هی من شر و ور سر هم کنم که

دلیل خستگیم از دووییدن تو دادگاه نبود

دلیل خستگیم از قانونای مسخره بود

دلیل خستگیم از ایستادن در صفها نبود

دلیل خستگیم ازدیدن قیافه ها ی خسته بود

دلیل خستگیم از بدو بدوی  اداری نبود

دلیلش نوع نگرش و بی سوادی بود

دلیل خستگیم از اجرای دستورا نبود

ازلو دادن هم بعد حیف کردن  عمر جوونابود

دلیل خستگیم از بخت بدم نبود

ازشانس و افبال و اعتقادای بامزه بود

 

بی خیال دنیا و سال نود و عشق است

همتون منو ببخشید با اینکه دردتون اومد

یاد سرشکستنا و ببخشیدا میفتم

اما واژه ای بهتر نمیشناسم

ببخشید