رویــــای صــادقـانـــه

آخیال کردیم یکی دیگه دلش طاقت نمیاره همه حرفامونو میگه

بیخیال عشق
نویسنده : ا.قدردان - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
 

 

 تعجب نکن امروزم میرم که مث مطالب پل و بازی مسخره و ..

 چرت و پت بگم  تو بحر حرف نرو

 اما بدون حرفای من لایه های زیادی داره

  اگه عاشق نباشی اگه درد نکشیده باشی

 اگه تازه دانشجو باشی اگه سنت زیر بیست و دو و ایناس بهتره نخونی

 یکی بود یکی نبود یه راهی بود که کمتر کسی از اون گذر میکرد

  خیلی ها اون طرف بودن میترسیدن دل به دریابزنن شاید بانگاه مسخره

   همه بهش بگن دیووونهابله

  عاقلترها میگن مجنون شده یا از این لفظها که برداشت منفی داره

  یه آدمی با دل نرم که ضربه های راه اونو اذیت نکنه

 میدونی که ضربه ها در این راه معنی نداره

 روحش انقدر انعطاف داشته باشه که کل راه براش هموار باشه

 بچه هاتو این دوره و زمونه وجود نداره 

  چون همه مون اولین ضربه جا میزنیم

 یا آنقدر کم میاریم و نهایتا با خود کشی

 می خواییم عشقو ثابت کنیم درحلیکه کم آوردنه ...

 بیخیال پرانتز بسته

 یادته مامانو بابا چقدر هشدار دادن؟؟

  یادته گفتن که چقدر به ما علاقه دارن که نمیخوان با اون یارو ازدواج کنیم

 یعنی گذشتن از روی جسم بی روح اونا ....

  باز بیخیال

   تومطلب پل و جزیره خاطرتون هست ؟؟

 گفتم یه روز به اون دل ساده ی دوستت حسادت میکنی و

  افسوس میخوری کاش مث اون بیخیال بودی ؟؟؟

  اما حالا میگم که ارزش دل تو از دل اون بالاتره اینو مطمئنم

  عاشقی شجاعت میخواد. داری ؟!

  اینجا دیگه تقلب کلاس و مشق نیست که بهت برسونم

  اونجا اگه حاضر نبودی به اسم تو خودم و حاضر میزدم

   تو کلاس دین و مذهبم حاضرم به جای اسم تو دستمو بالا ببرم .

   خیلی دوست دارم هم حرمت کلاسمو هم تو دوست نازنینم

   اصلا فداکاری نیست چون منم به این کار عاشقم شایدم دیوونه

     کسی چه میدونه!

   بچه ها مطلبم از عاشقیه اما راه عاشقای زمینی بن بسته

   بچه ها بگم یه جمله

   روبروی آدمای بزرگ بن بست وجود نداره

   یه راه سخت عاشقی

   لیلا بهش اشاره کرد

   خیلی سخته که نباشه هیچ راهی برای آشتی ..

  میسوزونه گاهی قلب و طعم تلخ بعضی حرفا...

  که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

   ارتباطهای کوتاه که روز اول چشم تو چشم میشید عمق نگاه همو میخونید

  این یعنی شروع جاده ...و قصه شروع شد..

 به خیانت میرسیدو قصه ها ادامه داره راهها ادامه داره زندگی ادامه داره

یه روز تو جمعیت شدید مثل مترو یا مثل میدون هفت حوض یا پارک وی یا ونک

 یا نمیدونم شاید ایستگاه امام خمینی

  دو نگاه یه بار دیگه همو میبینن اما این نگاه تا مغز استخون همو میسوزونه

  که یه روز جای اون غریبه دست من تو دستای تو چه سبک بود

  حالا دست این چه سنگینه نه انگار هوا خیلی سنگینه !!

 آخه این چه مسیریه من کجای راهو اشتباهی اومدم؟؟!!

   یه دنیا حرفه تو دو نگاه که من و تو تا صبحم بشینیم حرف بزنیم

  مث اون نگاه حرفای دلمونو نشده بیان کنیم !!!

یادت نمیاد؟؟ چقدر تا صبح باهم حرف زدیم ؟؟

  چقدر حضوری نمیشد اون وقتا تلفنی ؟؟

 یادته بعد ازدواج بیشترشبارو با هم به سحر رسوندیمش

  یادته با اشک و بغض یادته با غرور و قیافه ی حق به جانب

  یا با خنده و خوندن و جوک شوخی و.... از تومیگم

  که بدونی ....

   همه ی اینا رو بهت گفتم که بدونی دانشمندان میگن

   به زمان حال فکر کن فقط همین وجود داره

   میدونی چرا؟؟

   چون بعدا که بزرگتر شدی میدونی که لذت گذشته رو بردی

   حالا که آینده رسید بازم حاله و من حسرت گذشته که گذشته رو نمیخورم

       چاکرتیم ماچماچ

   اما این دو نگاه همه ی اون معناهارو باهم داشت که مغز استخون من یکی رو سوزوند.

 خیانت... خیانت... خیانت...

حالا بزرگ شدیم عهد و پیمونی با هم میبندیم ,ای رفیق

  یادت باشه این ارتباطها ربطی به اون  نداره

  اون ارتباطها نباید باعث خراب کردن فکر نامزدت بشه

  حتی اگه استخونت آتیش ازش بزنه به نامزدت بروز نده

   تو رو دینت اخلاقت عوض نشه

 برو برو برنگرد من خوشبختی تو رو میخوام اونم همینطور

 برو یه لحظه هایی بساز که خودتم باورکنی که عاشقی

  نقشی که بهت دادنو باید خوب بازی کنی

 عهد منو تو باید پنهون بمونه تو لحظه هایی که حتی نزدیکترین لحظه ست

   بهش خراب نکن و بهش بگو

      دوسسسسسست دارمو

    عاقلانه برو... میگه

   اونقدر عاشق میشم

    اونقدر

     قصه ی ما به سر رسید مجنون به خونه ش نرسید  وقت تمام