دلم تنگ شده برای خودم
غروب است و رو به پایانیم
هر آنچه انرژی داشتیم گذاشتیم ولی نشد و شب شد
دلم تنگه آن زمان است که کودکی بودم و عشق من بازی بود
زنگ زدن و در رفتن و...
دلم برای نوازش بابایی تنگ شده منو تو بغلش میگرفت و قصه ی شب برام میگفت
دلم برای آن نمازهایی که با او میخواندم و بدون او نمیتوانستم نمازم را تمام کنم تنگ شده
دلم برای مادرم برای سفرهای طولانی ویا رفتن به خانه ی مادربزرگ در هر هفته تنگ شده
دلم برای محبت خانواده های پدر و مادرم تنگ شده
چقدر از عمو و خاله ها دورم
چقدر فاصله افتاده
آن شیطنت های دوره ی نو جوانی کجاست؟؟
به چه می اندیشیدم و چه شد!!!






دلم برای قهر و آشتی ها برای آن همسایه که رفت و من دست آن دختر که چه روزها ...چه قهرها و آشتی ها کردم راذتا آخرین لحظه رها نکردم و نگاهش کردم تا کامیون اسباب کوچک و کوچک شد
آنقدر که حالا در ذهنم قد ویروسم نیست و...
دلم برای آن روزه هایی که همه حسادت کردن که نتونستن بگیرن و من گرفتم تنگ شده
چقدر خوش طعم بود آن تصویر و زیبا بود آن انتظار و خوردن
خدایا دعاهایمان چه شد ؟
مستجاب نشد ...و این یعنی بدتر از این هم ممکن بود.
حتما بود!
چقدردلم برای آن دختر عمه و خاله تنگ شده
گویی اینها آنها نیستند. من آنها را مییخواهم!
من آن حس را میخواهم
من مطمئنم که نه تو ای کودکم و نه هیچ کدامتان نخواهد احساس کودکیم را فهمید
چونانکه من کودکی مادرم را نفهمیدم
خدایا چه لفظی هستی که اسم تو را می آورم و کلی از غصه هایم بابیانت یا اشک میشود و میریزد یا آهی میشود و بیرون می آید
کمی سبک میشوم
وباز صبر میکنم... که شاید جایی باشد برای کاشتن شایدهایم...
اما.. پرشین بلاگ نبود چه میکردم ؟!
![]()
حتما در گوشه ای از دفترم مینوشتم و بعدها به زباله انتقال میدادم

![]()
نظرات ()