رویــــای صــادقـانـــه

آخیال کردیم یکی دیگه دلش طاقت نمیاره همه حرفامونو میگه

حرف دلی از کودکی
نویسنده : ا.قدردان - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠
 

 

دلم تنگ شده برای خودم

غروب است و رو به پایانیمناراحت

هر آنچه انرژی داشتیم گذاشتیم ولی نشد و شب شدوقت تمام

دلم تنگه آن زمان است که کودکی بودم و عشق من بازی بود

زنگ زدن و در رفتن و...قهقهه

دلم برای نوازش بابایی تنگ شده منو تو بغلش میگرفت و قصه ی شب برام میگفت

دلم برای آن نمازهایی که با او میخواندم و بدون او نمیتوانستم نمازم را تمام کنم تنگ شده

دلم برای مادرم برای سفرهای طولانی ویا  رفتن به خانه ی مادربزرگ  در هر هفته تنگ شده

 دلم برای محبت خانواده های پدر و مادرم تنگ شده

چقدر از عمو و خاله ها دورم

چقدر فاصله افتاده

 آن شیطنت های دوره ی نو جوانی کجاست؟؟

به چه می اندیشیدم و چه شد!!!تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

دلم برای قهر و آشتی ها برای  آن همسایه که رفت و من دست آن دختر که چه روزها ...چه قهرها و آشتی ها کردم راذتا آخرین لحظه  رها نکردم و نگاهش کردم تا کامیون اسباب کوچک و کوچک شد

آنقدر که حالا در ذهنم قد ویروسم نیست و...

دلم برای آن روزه هایی که همه حسادت کردن که نتونستن بگیرن و من گرفتم تنگ شده

چقدر خوش طعم بود آن تصویر و زیبا بود آن انتظار و خوردن

خدایا دعاهایمان چه شد ؟

مستجاب نشد ...و این یعنی بدتر از این هم ممکن بود.

حتما بود!

چقدردلم برای آن دختر عمه و خاله تنگ شده

گویی اینها آنها نیستند. من آنها را مییخواهم!

من آن حس را میخواهم

من مطمئنم که نه تو ای کودکم و نه هیچ کدامتان نخواهد احساس کودکیم را فهمید

چونانکه من کودکی مادرم را نفهمیدم

خدایا چه لفظی هستی که اسم تو را می آورم و کلی از غصه هایم بابیانت یا اشک میشود و میریزد یا آهی میشود و بیرون می آید

کمی سبک میشوم

وباز صبر میکنم... که شاید جایی باشد برای کاشتن شایدهایم...

اما.. پرشین بلاگ نبود چه میکردم ؟!تعجبسوال

حتما در گوشه ای از دفترم مینوشتم و بعدها به زباله انتقال میدادمگریهقلب نیشخندوقت تمام