مردی با قد یک متر و هشتادو سه
هیکلی مردانه و شانه هایی فراخ وسینه ای پرمو
پنجاه و هشت سرباز اورا بابا صدا میزدند و این به خاطر ریش انبوهش بود
ضد حال شدید به نویسنده ها میزد
او نوشته است
...
ناقوس ها برای که به صدا در می آید
برف های کلیمانجارو
و پیرمرد و دریا
غیر از آخری بقیه کتابها ار شخصیت و اتفاقات اطرافش است
شخصیتی
غیرتی منتظر دعوا با آمادگی دفاع بالا
راهبه را و ایدئلوژی را به طنز میگیرد
مسیح را به آن دلیل مشهور میداند که کشته شده است !!!
مانگو بارک با رشد و زیبایی یک گل منطقی میآورد که خدایی هست و در واقع با این منطق ثابت میکند
و ارنست جواب اورا با تصویر کشیدن آدمهای کشته شده در جنگ و بو گرفتن آنها و با توصیف انسانهایی که در شیوع بیماری جان میدهند می دهد
چه آدم عجیبی !! دوست داشتنی بود اگر مسلمان بود !! اولین پیروش خودم بودم
البته او دین خود را هم به خاطر همسرش کاتولیک کردیروش
او راحت همسر اول و دوم به خاطر عشق بعدی کنار گذاشت !
همسر سوم مارتا یک گزارشگر با او کارهایی برای نجات جان مجروحان جنگی میکرد
مارتا بعد از مدتی که مرد سالاری همینگوی را تاب نیاورد
بعد از مشاجره, به شغل گزارشگری استقلال و ترک ارنست کرد
بعد او ارنست به میخواری و ...آن مسیر رفت
البته باز ماری در زندگی او تا آخر عمر ماند
ظاهرا دنیا محله تقاص است و خودش درس میدهد
خلاصه کنیم او مردی خییر هم بود چنانچه کمک به درماندگان هم میکرده است
دوباربا هواپیما سقوط کرد به همراه ماری بود
بار اول هیچ اتفاقی برای سرنشسنان نیفتاد و بار دوم چند روز بعد هواپیما یی که آتش هم گرفته بود و او گفت که دو بار آتش را بلعید
و آسیب سختی در قسمتهار مختلف دید
از جمله از دست دادن شنوایی وبینایی چپ و پارگی طهال و...
راننده ای اورا در آخرین روز زندگیش بعد از مایلها رانندگی به خانه اش رساند و او بعد از گشتن در خانه اسلحه ای دولول یافت و به پیشانیش نشان رفت و
نظر او هم مثل حافظ جنگیدن با سرنوشت بود شعار او ترتیب سرنوشت را دادن بود
او با وجود تصادفها و سقوطها زنده ماند وبود و در نهایت خودش خودش را کشت
او بعد از سقط جنین ماری وقتی بیمارستان نیرویی جز انترنی که قطع امید کرده بود نداشت
به او دستور داد تا دو کیسه خون و چهار شیشه پلاسما تزریق کند و اینگونه نجاتش داد
معجزه اینجاست !!
تو کجایی ؟؟
نظرات ()