ابریست بر آن روی دریای یخی
پلیست از دل من تابه جزیره
آنجا زندانبان یخ و دل من زندانیست
رنگی که میبینم آبی و سفید
سکوت ونور
و دیگر هیچ
پل من سایبانی دارد که تانیک نداشت
تاریکی آن به نور مطلق برتر
من دل آن جزیره را میخواهم
تپش قلب من یخ را سوزاند و به خون رگهایم جریان داد
موج آن دور بوی خون مرا میشنود
نیت من سبقت گرفتن از قضاست
سردی ساحل آرامش میگوید: نرو
گویم آن دل جزیره را میخواهم
فکر من آرام نیست دل اوهم گرم نیست
گر هست از دلگرم من است
ای دل از چه به آنجا رفتی
موج درنده ار آن دور ما رانشان میگیرد
حسادت به دلهای عاشق از کجاست؟
خشم و وحشتش سبلان را لرزاند
پل من فرو نریز وتحمل کن آنکه آنجاست امید ی دارد
نگو خون من از تو نیست، هست که حضورت به من حرکت داد
حرکتم از عمق خودم به دیدگان تو امیدی دارد
دیدگانی که به دیدگانم نگران است
من نیایم تو بگویی که نخواهی آمد!
هرگز اصراری نیست!
دست روزگار تو را برد که بگوید بدتر از این هم شدنیست
واژه ها خلاصم کنید از این جزیره
واژه ای مث ما شدن مثل مادر مث دلبستگی مثل عاشقی
سکوت فریاد میزند خودت خطر کردی
روزگارت به مذاق تلخ آمد
یادآن نارفیقی که راه خودش را میرفت
کسی او را ندید
او همیشه بود
ولی در همه چیز او کم بود
کاش مرا هم نمیدیدند
به او حسادت میکنم اینک
در کوته نگری مانده ولی از چشم بد در امان
روزها گذشتند من اسیر این جزیره ام و او در همان کوی قدیمی
دست کم از
بلای سفر و رنج وبلایش در امان است
او چه داند که مرا چه گذشت
گویند سفر مرا ساخت
گیرم ساخت
گویند سفر خارجه عشق است ،پیری ندارد
گویم ظاهرش آن است غربت جزیره مرا، جوانپیر کرد
اینجا آزادم اما نارفیقم در نادانی خود بهتر زیست
من ساز مخالف موجم خوش به سعادتت که چه راحت سر و بر خوردی ورفتی
گیس آن کودک از چه سپید شد ؟دانی
تلخی طعم موج وحلق ناوارد من
فشار انرژی که زودتر از موعد بود
جلوه هایی که نباید میدید
زودتر از موعد دید
رنج آن سینه را که خواهد فهمید
واژه ها توان بیان ندارند
مث معنایی که نیافتی برای واژه هایی
مث ماشدن. مثل مادر . مث دلبستگی مثل عاشقی
حالا که کشتی در تلاطم است جا نزن
حالا که طوفان قصد مرا کرده جا نزن
بیا شبهای طوفانی با دل هم سحر به ساحل برسیم
بیا نور دلمان، ظلمت قضا را خنثی کن
بیا مفهوم واژه ها را باحضورت معنا کن
نگاه تو مردد شد
دست تو میلرزد به که اعتماد کردی؟
من تو را به زندانبان نسپارم
گرچه او راهبه و روحانیست
سختیهای گذشته را به تو محول نخواهم کرد
بعد وصال حس شیرینی را تا ابد از تو نگیرم
من نگیرم
بیا واژه ها با ما شدن معنا بگیرند
عاشقی این است
تا ابد بمانی در دل
سفر عشق دل شیر خواهد
دل مادر دل شیر شود؟
بیا دلبسته ی یخ را گرم کنیم
و اینگونه
طرحی نو بر فلک اندازیم
و روح حافظ را کم اگر شاد کنیم
نظرات ()